تاريخ : سه شنبه 26 آذر 1392 | 8:19 | نویسنده : الهه

 

 

من ارمیتا عشق مامانی و باباییم هستم.

بفرمایید خاله جونا





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 20 فروردين 1395 | 23:39 | نویسنده : الهه

سلام به دخملای خوشکلم.شبتون بخیر عشقای مامانی.امروز بیرون بودیم یعنی مهمون دایی احسان.خانوم ارشیدا خانوم که مریض بود و یه ریز گریه میکرد بمیرم الهی.سرما خورده بود .اصلا اروم نمیشد.‌نمیخوابید .تا وقتی که برگشتیم‌ اون موقع یه کم بهتر شدو خیالم راحت شد‌.ارمیتام که طبق معمول یه خرده بازی میکرد با بچه ها یه دیقه قهر‌.پنج دیقه بعد اشتی.قربونش برم عاشق زنداییاشه.خودشو لوس میکنه و همش دور و ورشون میچرخه.اخر شبم چون زن دایی احمد خواست بره کلی گریه کرد .‍‍‍ بقیه داستان تولد ارشیدا خانومم بگم که یه روز بعد از تولد دخملم اومدیم خونه.قربون ارمیتام برم که انگار هزار سال بود ندیده بودمش.اصلا عوض شده بود رفتارش.همش پیش ارشیدا بود.پوشک بیاره.پتو بیاره .لباس بیاره.قربون دستای کوچولوش برم.راستی از قبلم سفارش داده بود ابجیش واسش.  پلنگ صورتی بیاره....ظهر رسیدیم خونه و خاله الهام برامون غذا اورداینم بگم که یه خاله مهربون خدا بهتون داده دخترای من.همیشه هواشو داشته باشین...بعدم عصر عمه ها اومدن.توی بیمارستانم دایی محمد و زن دایی زحمت کشیدن و اومدن پیشمون.با دوستم زهره که یه سکه هم هدیه داد به دخملی.طبق معمول همه زحمتامونم گردن مامان جون بود.که نمیذاشت تا ده روز من دست به سیاه و سفید بزنم.روز پنجم دخملی رو بردیم پیش متخصص اطفال که ببینیم زردی داره یا نه.زردیه دخملم۱۱\۵ بود و خانوم دکتر گفتن که یه شب بستری شه.باز من دیوونه شدم.نمیدونستم چیکار کنم.خیلی روز بدی بود.ارمیتا از صبح خسته شده بود.نمیتونستم به بابایی زنگ بزنم.اخه با مامان جون رفته بودیم.کلی گریه کردم که باز از ارمیتا جدا میشدم دیگه طاقت نداشتم.دلم میخواست بمیرم.خلاصه زندایی شمیم زنگ زد و گفتم که باید بستری شه و با دایی احسان اومدن و کارای بستری رو دایی انجام داد.اونا که اومدن یه کم دلگرم شدم.دیگه به بابایی ام زنگ زدک و با گریه بهش گفتم و اونم خیلی ترسید و سریع اومد.بعدم همه رفتن و منو زندایی شمیم موندیم با ارشیدا.الهی بمیرم که هنوزم یادم میاد چهره ارمیتا رو اتیش میگیرم.وقتی لباس ارشیدا رو در اوردیم و لختش کردیم که بذاریم تو ی دستگاه باز گریم گرفت.زندایی خیلی کمکم کرد.ممنونم ازش

 

بعد اومدن از ارشیدام خون بگیرن که من  طاقت گریه هاشو نداشتم رفتم بیرون و زندایی موند.گوشمو توی راهرو گرفته بودم و گریه میکردم.درد خودم یادم رفته بود.واقعا مادر بودن خیلی سخته.ادم خودشو فراموش میکنه.اونم منی که طاقت یه دست بریدن کوچیکم ندارم و نداشتم ولی وقتی پای بچم وسط باشه حتی اگه دو روز قبلش عمل کرده باشم باز توی راهرو میدوییدم و ارمیتام بغلم .اخه نگفتم مامان جون ارشیدا زودتر رفتن توی بخش و منم ارمیتا رو بردم بوفه براش خوارگی بخرم.بعد که اومدم هر جا رو گشتم مامانمو ندیدم.انقد گریه کردم.ارمیتام پا به پای من گریه میکرد انگار توی برزخ بودم.الانم اشکم دراومد.خلاصه انقد رفتم ته سالن و برگشتم .تا بالاخره مامانمو دیدم و. باز......

 

ارشیدا رو توی دستگاه گذاشتیم اما مگه میخوابید همش دو ساعت خوابید.همه کاراشو زندایی میکرد اخه من توانی نداشتم دیگه.پوشکشو عوض میکرد.خونشو تحویل ازمایشگاه میداد.میخپابوندش میذاشت توی دستگاه باز بیدار میشد.من یه کم خوابیدم شب اما زندایی.  همش بیار بود و ارشیدا رو تو راهرو میچرخوند.ایشا لا جبران کنم واسش خیلی لطف کرد.توقع نداشتم ازش.خلاصه تا صبح موندیم و بعد باز خون گرفتن و دو درجه زردی اومده بود پایین.منم دیگه بریده بودم گفتم بریم خونه.رضایت دادم و بابایی اومد کاراشو کرد رفتیم خونه.  دخملمم با زندایی  بردیم واکسن بدو تولدشو زدن و رفتیم خونه مامان جون.از اون به بعد کم کم نگرانیام کمتر شد و رفته رفته رو دور افتاد زندگیمون و به روال عادی برگشت.بقیش واسه فردا

 

دوستون دارم دخترای گلم.عاشششششقتتتتتونننننممممممممم

 





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 آذر 1394 | 14:58 | نویسنده : الهه

سلام عزیزای مامان.خوبید خوشکلای من.

به اارشیدا خانوم بگم که بخدا یه ماه پیش خاطرات تولدتو یه ساعت تایپ کردم همینکه اومدم ثبت کنم از شانس بدم نتمون حجمش تموم شد.ببخشید مامانیه تنبلتون رو.قول میدم دیگه زود به زود اپ کنم وبتونو.          اول خاطره تولد آرشیدا رو بگم:روز ۲۹شهریور ماه با بابایی رفتیم و تشکیل پرونده دادیم توی بیمارستان   MRI. مامان جونو ارمیتام بیرون بیمارستان نشستن تا ما کارمون تموم شه.خیلی طول کشید کارمون اخه گفتن که من یه صدای اضافی توی قلبم میاد و باید بشینم تا دکتر متخصص قلب بیاد و منو ببینه.خلاصه. بماند که چقد ترسیدمو چقدر بابایی اعصابش خورد شد که نکنه من طوریم باشه.دیگه موندیمپو دکتر منو دیدو نوار قلبو گرفت و گفت سالمم.یه نفس راحت کشیدیم.بعد ساعت نه کارمون تموم شد تا رسیدیم خونه ۱۱بود .شام خوردیم که صبح زود بریم بیمارستان.اونشب توی ماشین کلی بی صدا گریه کردم که چطور آرمیتا رو یه شبانه روز نبینم.قلبم داشت میترکید چون اولین بار بود تنهاش میذاشتم.اومدیم خونه خواب بود.کلی بوسش کردم.با هزار تا فکر خوابیدم.صبح ساعت چهار بیدار شدم اماده شدم و با مامان جونو بابایی رفتیم بیمارستان.مادر جونم اومد بالا پیش ارمیتا خوشکلم خوابید.ارمیتامو نگاه کردمو رفتم.ساعت شیش بیمارستان بودیم.بابایی پایین موند و ما رفتیم طبقه سه.                                                                                              لباسم بهم دادن.خون ازم گرفتن.صدای قلبتو گوش دادن.گفتن برو تو اتاقت صدات میکنیم برا عمل.اخه ساعتشو بهم نگفته بودن.هر چی منتظر موندم خبری نشد.ساعت هشت دیگه گرسنم شد به بابایی گفتم کیک ابمیوه گرفت اورد واسم.یواشکی خوردم.دندونمم درد گرفته بود یه مفنامیکم خوردم خلاصه چند دیقه بعد  سرم اوردن واسم .که نی نی گشنه نمونه غافل از اینکه من خودم بهش رسیده بودم.بهم گفتن که  ساعت یک عمل میشم.دوازه که شد اماده شدم و به خودم رسیدم.اومدن دنبالم.قلبم وایساد.کلاهمو. پوشیدمو رفتم با مامان جون.بابایی ام بیرون وایساده بود باهام اومدن پایین.دم در بخش اتاق عمل دیگه اونا رفتن.من موندم منتظر.یه رب نشستم.بعد گفتن بیا اتاق عمل.اونجا رو قبلا هم رفته بودم اما بازم استرس زیادی داشتم.خلاصه یه نیم ساعتم اونجا معطلم کردن چون خانوم دکتر نیومده بود هنوز.خیلی ترسیده بودم از اینکه بچه سالم باشه.همه چیز اتاق عملو دیدم تخت کوچیکشو که چطوری رو این بخوابم.وای وحشتناک بود.دقیقا یه ربع به یک دکتر اومد و منو اماده کردن.ده دیقه به یک بیهوش شدم.وای لحظه بیهوشی خیلی بد بود.حس کردم سبک شدم روح از تنم جدا شد.دیگه رفتم...ساعت دوازده و پنجاه و پنج دیقه ظهر روز دوشنبه ۳۰شهریور ماه ۱۳۹۴آرشیدای من بدنیا اومد.توی ریکاوری چشامو باز کردم دست گذاشتم رو شکمم گفتم یعنی تموم شد.خیلی لحظه قشنگی بود‌.انگار دنیا رو بهم داده بودن.دیدم شکمم پایین رفتهگفتم پس تمومه.خواستم حرف بزنم دیدم دارم خفه میشم.ماسکو گذاشتم رو دهنم.نمیتونستم نفس بکشم.پرستار اومد. و منو گذاشت روی یه تخت دیگه و بردنم تو  بخش.دیدم مامانم اینا خوشحالن خیالم راحت شد بچم سالمه.نشونم دادن یه دخمل سفیدناز نازی .با قد ۴۸ و ۳۰۵۰ گرم.راحت شیر خوردی عشقم...ایشالا که همه این لحظه ی قشنگو تجربه کنن.بقیشو فردا شب میگم.بای دخملای نازم





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 18 شهريور 1394 | 17:23 | نویسنده : الهه

سلام دختر کوچولوهای من؟خوبین خوشکل خانومای مامان؟

ببخشید که انقد تنبلم.بخدا اصلا وقت نمیکنم بیام بنویسم واستون.اخه هزار تا کار دارم  ظهر بعدم که دیگه کارا تموم میشه خستم و نای نشستن ندارم.

تازه هنوز ارشیدا خانومم بدنیا نیومده و قراره 11 روزه دیگه بیاد .البته اگه مثه ابجی جونش عجول نباشه...

وای باورم نمیشه دوتا دخمل دارم.عاشقتونم.

ارشیدا جونمو هنوز ندیدم ولی مطمینم اندازه ارمیتا عاشقت میشم مامان.

این ارمیتا خانوم کهاین روزا خیلی اتیش میسوزونه و حسابی ادا میاد واسم که دلم میخواد بخورمش.

وقتی یه چیزی میخوای و الکی میگم نمیدم واسه خودمه خودتو لوس میکنی و میگی مـــــــــــامـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان بگو واسه دخترمه.

امروزم میگفتی بگو واسه خانوم بهارمه

اخه همش با این کلمات و صدات میکنم.دیروز میگفتی مامان چرا بهم میگی خانوم بهار..........منم گفتم چون عاشقتم.

خلاصه جونم واستون بگه که........

راستی ارشیدا رو هم خیلــــــــــــــــــــی دوس داری و همش میگی دستشو میگیرم میبرمش.یا میگی

قنداقش میکنم یا...........

خوشکل شیطون من بعضی وقتا یه چیزایی میگی که اصلا تو این میمونم ایا این بچه منه؟

واقعا از ته دلم میگم خدایا شکرت ...

ایشا ا... ارشیدا جونمم میاد پیشمون صحیح و سالم دیگه حوصله دخترمم سر نمیره از تنهایی..

وای وای این روزا کشتی منو با لباس عروس پوشیدنت.همش میگی دامنم کو؟لباس عروسم کو؟یعنی از

صبح میپوشی تا ظهر .ظهرم با هزار تا کلک از تنت بیرون میارم.دختر شیطون من.قربون چشای خوشکلت برم من.

تا یه چیزی میبینی میگی مامان برا منم از اینا بخرین.کلا هم باید سبز باشه هر چیزی که میخوای.قربونت برم

که رنگا رو هم بلدی..

من تا حالا بیشتر از شاید دو سه ساعت ازت دور نبودم عسلم واسه همینم خیلی ناراحتم که چطور یه شب

دور از تو توی بیمارستان بمونم.اولا همش گریه میکردم اما الان سعی میکنم بهش فکر نکنم ولی میدونم

صبحی که میخوام تو رو بذارم و برم میمیرم..

اما باید تحمل کنم و بهش فکر نکنم عسلم.

توهم خونه مادر جون میمونی چون خیلی دوس داری و اقاجون بات بازی میکنه به نبود منم  فکر نمیکنی زندگیم.محبتمحبت

ارشیدا جونم حسودی نکنی همش درباره ارمیتا مینویسما اخه تو هنوز بغلم نیومدی و حتی تصوری از چهرت ندارم مامان.

برا ارمیتام همینطوری بودم ولی به محض اینکه دیدمش جونمم میدادم واسش مطمین باش واسه توام همینجوری ام عشقم.

 

هر دوتاتون نفسای منید

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 خرداد 1394 | 8:31 | نویسنده : الهه

سلام دخمل قشنگم.ببخشید دیر به دیر میام.اه کار دارم و بیشتر وقتام با تو سپری میشه   دختر کوچولوی 

من یه خبری دارم که تازه میخوام بنویسم اینجا...عززیزم حدودا سه ماه دیگه یه دخمل خوشکل دیگه مثه خودت به جمعمون اضافه میشه.خوشکلم تو خیلی آبجی کوچولوتو دوست داری و همش میگی میخوام بخوابونمش.بهش غذا بدم.هر چیزی داری میگی اینم واسه ابجی آرشیدا.دیروز رفتم واسه اولین بار صدای قلب دخملمو بشنوم.وای وای عجب شیطونی بود.خانومه گفت  منتظر یه شیطون باشم.گفت از تپش قلبش مشخصه.عزیزای من  عاشق جفتتونم.میدونم که با همدیگه چقد خوش میگذرونیم.خوشحالم که ارمیتا جونم ابجی داره.این وبلاگ دیگه واسه هر دوتاتون میشه.اخه سخته دو تا دو تا بنویسم.دوستون دارم خوشکلای من

 

 

 

 

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 9 فروردين 1394 | 12:07 | نویسنده : الهه

سلام عشق من .عیدت مبارک نفسم.قربون دخملم برم که این روزا بگی

نگی یه خورده لوس شده و گاهی وقتا البته وقتایی که خوابش میاد اونم

ظهرا یه کم اذیت میکنه و بهونه میگیره.

اگه خونه باشیم راحت میخوابی عشقم اما اگه بیرون باشیم بچه های

دیگه ایم باشن تو دیگه نمیخوابیو بازی میکنی....اخراش دیگه بهونه

میگیری و منم اعصابم میریزه بهمو یه کم دعوات میکنم......خواب آلودغمگین

عزیزدلم این روزا واسم کلی با ذوق و شوق تعریف میکنی و منم دلم

میخواد اون لحظه بگیرم بخورمت.

هر روز بهم میگی مامان دوستت دارم و میای بوسم میکنی....

نمیدونی چقدر عاشقتم نفسم.

راستی این روزا با النا اصلا کنار نمیای .یه کم با هم بازی میکنین و دو دیقه بعد همدیگرو میزنین...

منم یه وقتایی خندم میگیره از کاراتونو و یه وقتایی عصبانی میشم...

خلاصه اینکه کلن خوشحالم که تو رو دارم و از خدا یه عالمه ممنونم.محبت

 





[موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 21 اسفند 1393 | 9:34 | نویسنده : الهه

سلام ارمیتای من.من دوباره بعد از مدتها اومدم.بخدا وقت نمیکنم.تا وقتی کار دارم که هیچ وقتی ام بیکار میشم خسته ام و حوصلم نمیشه چیزی بنویسم .اگرم بیدار باشی و لپ تاپو زیر و رو میکنی.

مامانی کلی مطلب نوشته بودم و سیوش کرده بودم نمیدونم چی شده پریده همشگریه

دوباره بنویسم.

مامانیه تنبلت بالاخره بعد از تلاش فراوان 24 بهمن ماه تولد زنبوریتو ترتیب داد واست.

البته خودم تنها که نه.

اولا زن دایی شمیم خیلی خیلی کمکم کرد که ممنونم ازش.

زحمت تزییناتو کشید.یه خوردشم چاپ کردیم

عمه زهرام تاپ تو رو با پاپوشتو لباس منو دوخت که از ایشونم مچکرم.

خاله فریمام یعنی خواهر زندایی زحمت گردنبد هردومنو کشیدن که ازش خیلی ممنونم.

بالاخره هر کسی یه سهمی داشت تو برگزاریه تولد.

چشمک

روز 4 شنبه کارتا رو پخش کردیم با بابایی و روز جمعه هم بابایی و زندایی شمیم خونه رو تزیین کردن منم به کارای جانبی رسیدم.

مامان جونم غذا رو درست کرد.ززله رو هم زندایی شمیم زحمتشو کشید.

نگی پس خودت چیکار کردیا

یه عالمه کار بوده

.از برپسب زدن رو کل ظرفا گرفته تا ریش ریش کردن مرغ و جمع و جور کردن خونه و ....

فقط بدون که اندازه یه حنابندون کار داشتیمخسته

خلاصه  ساعت 4و5 مهمونام تک تک اومدنو جشنت به خوبی و خوشی برگزار شد.اینم یه چند تا عکس از تولدت

این اولی کیک

 

اینم عکس دخملیم که موهاش به هم ریخته شده

اینم عکست با امیرعلی با لباسی که مادرجون بهت کادو داد

 

اینم عکست با النا

همه زحمت کشیدنو دستشون درد نکنه.

مامان جون واست بالا بالا گرفت.

خاله الهام عروسک و ست لوازم ارایشی اسباب بازی

زندایی فاطمه عروسک.

مامان النا لباس

زندایی مریم پول

زندایی شمیم کالسکه عروسکی

عمه زهرا روتختی

عمه نرجس عروسک

عمه فاطمم لباس.

بقیه هم عروسکو اسباب بازیای خوشکل.

ازهمگی ممنونم





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 20 دی 1393 | 17:16 | نویسنده : الهه

دخملیم در حال نقاشی خونه مادرجونش

اینم خونه مامانم اینا پیش مامان جون

اینم فرشته کوچولوم دیروز که خواب بود تو اتاق دایی میثم

اینم عکس اتلیه واسه تولد دو سالگیش

و این.





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 25 صفحه بعد